کابوس های مسیحی من
کابوس های مسیحی من
یا
مغازله واتیکان و وایت هاوس
اظهارات اخیر پاپ بندیکت شانزدهم بلافاصله موج عظیمی از واکنش ها را در سرتاسر جهان برانگیخت تا آنجا که حتی جانشینان خلافت عثمانی - که امروزه روز رقیقترین مایه های اسلامی در سیاست را دارند – نیز اظهارات بزرگترین مقام مسیحی جهان را حتی در شان سیاستمداران نیز ندانستند. در میان انبوه خبرها و واکنش ها اما، پیش چشمان من تصاویر – در نگاه اول – بی ربطی رژه آغازیدند که طنز تلخی در میان شان نهفته بود.
عظیم ترین و تاثیرگذارترین حادثه قرن بیستم، جنگ جهانی دوم بود که ساختار نظام جهانی را دیگرگون ساخت و به دیگر سخن در سراسر گیتی بنیادی نو نهاد. قدرت ها و روابط بین آنها، اصول روابط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، ساختارها و قانون های کشورهای جهان از واقعیت تا نمادها و سمبل ها بر خرابه های پس از جنگ بنا شدند. حتی باورهای انسان ها نیز از عوارض این جنگ مصون نماندند.
بیاد می آورم پاپ ژان پل دوم را برخاسته از سرزمینی که از مظلومترین و پرتلفات ترین کشورهای جنگ بود. براستی آیا انتخاب پاپ از لهستان ، مرهمی بر روح زخم خورده مسیحیان اروپا نبود؟ پاپ ژان پل دوم که درکودکی و نوجوانی طعم زهراگین جنگ را چشیده بود و شاید بهمین خاطر تا به آخر، تاج خار مسیح را برسر خود حس میکرد و چنین نگران و پاسدار صلح بود. آن صلحدوستی و جنگ ستیزی و تاثیرناپذیری از روابط سیاسی وی بود که با حضورش حتی در کوبا شور وشوقی آنچنان آفرید و کنده خشک کمونیزم، کاسترو را نیز به خضوع و تسلیم واداشت.
هزاره ی سوم اما آغازی دیگرگونه داشت. بنظر شاید هذیان و کابوس برسد، اما بر دروازه بیست ویکمین سده میلادی "یهوه"، گویی از خوابی عمیق و دراز برخاسته و ردای زئوس بر دوش، از آسمان واتیکان تا کاخ سفید در گردش است. مانند اینست که دیگر ابیات نوسترآداموس کفاف نمی کند. زمانی که هانتینگتون « برخورد تمدن ها»یش را بر ترازوی نقد گذارد، آنچنان به مذاق برخی فرزندان ابراهیم خوش آمد که به انتظار حوادث موافق در آینده نتوانستند نشست. این بود که برای اولین بار ، دیگر، تجربه ملاک و محک صحت و اصالت یک نظریه قرار نگرفت ؛ بلکه آینده را بر اساس آن نظریه ساختن آغازیدند. از جنگ دوم جهانی دیری نمی گذشت. اما زخمی که هیتلر بر پیکر اروپا زده بود، چنان التیام یافت که دیوار برلین چون کنه خشک زخم فرو ریخت و این خدای جنگ را هیچ خوش نمی آمد. باید رم دوباره به آتش کشیده می شد.
و چنین بود که برج های دوقلوی نیویورک فرو ریختند تا دیگربار صلیب به دست جنگجویان امپراطور افتد. پیش از آن در آخرین انتخابات ریاست جمهوری امریکا، خاخام های یهودی با ظاهری دیگرگون، موهای بور و چشم های ریز آبی و چکمه های بلند جیر و لباس هایی که بوی اسطبل می دادند، در اطراف کاخ سفید برای موفقیت جرج بوش پسر دست به دعا برده بودند. برای این جمع «برخورد تمدن ها» یک نظریه نبود ؛یک دستورالعمل بود. با استجابت دعایشان، این جمع در سرتاسر جهان جستجوی «شر» را آغازیدند. شر را باید می یافتند، حتی اگر می زادندش ؛ چراکه رسالتشان جنگ بود. چراکه " در ابتدا جنگ بود. و جنگ پیش خدا بود و جنگ خود خدا بود." ... و چنین بود که دیگر بار رم به آتش کشیده شد و برج ها فروریختند. اینک سراسر جهان را بدنبال شر درمیتوان نوردید. نخست در افغانستان، سپس در عراق، پسان در ... . در کلام "بوش" آیات انجیل بود و در دهان وی زبانه شعله های جنگ. اما وارث مسیح ، ژان پل دوم، همچو امپراطور به جنگ نمی نگریست. بزعم او جنگ ، خود شرارت بود. کودک لهستانی آواره از شعله های جنگ هیتلر، همراه خوبی برای شرارت جویان هزاره سوم نمی توانست باشد. در نبرد مقدس یهوه ، مسیح نیز باید شرکت کند. هر چه باشد برای فرزندان اسراییل، این، نبرد با فرعون نیست. و چه جنگ صلیبی ای بی کلام مسیح؟! ...
***
میبینم مراسم تشییع جنازه پاپ ژان پل دوم را. پیکر لهستانی بیزار از جنگ و عاشق مسیح ، صلح و فوتبال را بر روی قالی ایرانی. و مراسم انتخاب پاپ جدید را پشت درهای بسته واتیکان را می بینم. و همان جمع خاخام ها رااینبار با ظاهری دیگرگونه تر در تالاری در کلیسای اعظم واتیکان، که هیچ به چشم هزاران دوربین خبرگزاری های جهان نمی آمدند و با چشم های سیاه و درشت و ابروهای کشیده، موهای صاف روغن مالیده و به پشت شانه شده و کت و شلوارهای مشکی راه راه و لهجه های غلیظ سیسیلی که با خضوع و آرامش تمام برای انتخاب "پاپ بندیکت شانزدهم" دعا می خواندند. برای حمل صلیب در جل جتای هزاره سوم، او که مارش پر طنین ارتش نازی و اشعار نیچه در گوش کودکیش مانده، بهترین کس است. "هیتلر" هزارن هزار یهودی را سوزانده باشد هم ، باز بنده محبوب و برگزیده یهوه است. در این میان کلیددار واتیکان هم، از هم آب و خاکان او، بهتر ...
***
اگر پاپ ژان پل دوم چند سالی زودتر با این جهان وداع می گفت، اصطلاح انجیلی «محور شرارت» نه از کاخ سفید که از واتیکان صادر می شد؛ حکم ریاست جمهوری بوش از سوی واتیکان تنفیذ می شد و وی به سیاق پادشاهان صفوی ، خود را « جرج ، کلب آستان مسیح» می نامید. اما هنوز هم دیر نشده. حافظه تاریخی هزاره ما، چنان که باید نیست.
شام آخر
تابحال به سفارش ننوشته بودم. يك رفيق بندي كه آهنگساز هم بود درخواست كه بر روي يكي از آهنگ هايش در حال وهواي داخل! چند مصراعي بگذارم .
ابر بالای ميــــــله های حياط
دوسه روزه که چرک و بيماره
آفتاب از هميشه غمـــگين تر
نفســــش گر گرفته - تب داره
لای زنجير و ميله مـــی گرده
خبری سر بمهــرو سرگردون
دل تنگ کـــــدوم يک از ماها
می پره فردا از قفس بيرون ؟
قرعه امشب به اسم کی خورده
که همه بيـــقرار و بی تاب ن ؟
زير نور علــــــــيل مــــــــهتابی
چن نفر خواب و باقی بـــيدارن
اســـم و فاميل هم اتاقـــی مون
از گلوی بلــــــــندگو برخاســـت
تا بره « زيرهشــت» و برگرده
زهر د لواپســی توی دل هاست
يخ زد از نحســـی خبر که رســيد
غزلـی رو که زير لـــب می خوند
شـال قــلابدوزی مشـــــــــــــــکی
نيمه کاره رو دست و پنچه ش موند
هركس از آســـــمان بي سقفش
سهم فرداشـــــــو آرزو مي كرد
توي دل كينه، دلــخوري،هركس
تا سحر هر چه داشت رو مي كرد
پيــــــــــرهناي ســــــياه آمـــــاده
عَلــــــــم يا حســــــــــــين برپرده
جاي خالــــــــي خنده رو امـــشب
بوي حكــــم قصــــــاص پر كـرده
خوش خبر باشي گربه با چنان عطسه اي ...

راويان اخبار چنين حكايت كرده اند كه دفتر شعر ياشار احد صارمی ،عزيزترينمان بنام «سونات تبريزي» توسط نشر ويستار زير چاپ است. من پيشتر تمام شعرهاي اين دفتر را خوانده ام. نه يكبار و دوبار كه چندين بار با همسرم بر روي آنها كار كرده ايم. به همه پيشنهاد مي كنم با دقت به انتظار نشر اين دفتر باشند كه درين وانفسا و آشفته بازار شعر فارسي كه روز به روز به تعداد شاعران شفته كار افزوده مي شود و نسل جديد هم دلزده تر از هميشه ( منظور از اين «هميشه» همان هزارسال شعر فارسي است) با ديدن هر كتاب شعر جديدي از جلوي ويترين كتابفروشي ها مي رمند ، شعرهاي اين دفتر غنيمتي است و حرف و حديث هاي زيادي درپي خواهد داشت. مي خواستم كمي به خود شعرها بپردازم كه بهتر ديدم تا ورود آنها به بازار صبر كنم . بي صبرانه منتظر تولد «سونات تبريزي» هستيم.
خاموشي
چند روزي را در بازداشت بودم (جاي دوستان خالي) در آنجا فرصتي پيش آمد براي مطالعه كتابهايي كه هيچگاه فرصت و حوصله خواندنشان را نداري و صدالبته كمي هم كاغذچركاني براي دلت. درضمن موقعيتي پيش آمد باز ازخاطر نبري چقدر وابسته موجودي هستي كه همسرت نام دارد.
طعم گس بلوط نارس را دارد
ساعت ده شب
ساعتي كه مي ترسي
رؤيايي شكارت نشود
و شبي بيمار
تبدار
و بيدار تا سحر ...
شب را تا به نيمه مي توان سر كرد
با قلابدوزي يك هم اتاقي ماهيگير
با حكاكي يك « لامردي »
يا تسبيح سازي يك افغاني ،
خرناسه هاي تخت كناريت
يا ضجه هاي هرازگاه آنديگري در خواب
اگر بگذارند.
ساعت ده شب
نوك سبيل جوگندميش را آهسته مي جود
جاشوي بندري.
پانزده سال است
پشت به ميله ها مينشيند
و
به دختري كه در سفري دور ديده بود
فكر مي كند
و در اعماق نگاهش
شورترين آب هاي جنوب موج مي زند.
شب را تا به نيمه
با جاشوي بندري هم
مي شود سر كرد.
ازآن پس اما
تنها تويي
كه سكوت شب را
به طلوع بامداد پيوند مي زني .
شعری از ياشار احد صارمی
راز هاي ابن قارح ۳
آبي ست رنگ خواهش
مايل به سرخ است صورتش
آرام است صدايش
و تن
و شرح شيرين تن
و حرف هاي خواب آورِ تن كه بوي بستني مي دهند
و نفس ها ...
اين آخر خوشه انگور است كه از من مي رويد خانم
آخرين كنسرت قلب من
رقصي تنها و گُر گرفته بر قطب شمال روح خودم
و تو
دورتر از همه ي روزنامه ها و سنديكاها
روي آب دراز كشيده
به ماهيان سرخ چشم دوخته اي
جخ ، دست به سيم هاي خدايت مي سايم
جخ ، كسي رنگ باغ را بر مي دارد و مي افشاند به آسمان
جخ ، ليوانت پر از خون ماه مي شود
و من
كي ابري كلان و كشنده را به درون كشيدم كه ... ؟
زبانم دچار بطالت مي شود
و رويش شديد برگهاي وحشي بر اندامم ...
................................................................................................
يادداشتی به بهانه افشای سومين راز ابن قارح
احد صارمی بی شک يکی از قويترين و صاحب زبانترين اروتيک سرايان دو سه دهه اخير است. من با داستانها و آندسته از شعر های وی که ملهم از تفکرات هندی و يا عرفان سرخپوستی است
کاری ندارم ؛ نظر من بيشتر بر روی شعرهای شخصی و عاشقانه های احد به خصوص در سه مجموعه «گل اندام ... ، ترانه مردی
خواب آلود... و گريه من در تاريکی ...» است. در اين شعرها ميشوداحد را از نزديک ديد و لمس کرد. در آنها هيچتلاشی از طرف شاعر برای سرايش يا ادامه و اتمام کار ديده نمی شود؛جالب اينجاست که استحکام و چفت و بست های اين کارها قابل مقايسه با ديگر اشعار احد نيستند.
در «گريه من در تاريکی و تو هومن در شهر آهوان »که مجموعه
درد دل و همرازيهای شاعر با اين حقير در قالب ده شعر است،
خواننده به اوج نوسان حسی شاعر بين« ديروز و فردای ابدي» برمی خورد.نوستالژی دراين اشعار موج ميزند و در آنها از انفعال
خبری نيست حتی گاهی تمايل شاعر را به قهرمانی های حماسی ميتوان بوضوح ديد :
« اينجا گندمزاری با بوی نان های شيرين در انتظار توست/اگر خواستی بگو برايت قايق و فانوس بياورم /... »
به خوانندگان پيشنهاد می کنم حتما شعر احد را خطاب به سودابه اشرفی پيدا کنند و چندين بار بلند بلند بخوانند.در آن شعر
به اوج زيبايی و سادگی اروتيسم شعر احد برمی خوريم . موسيقی آن شعر والس خالص و ناب است . در آنجا کلمات و
مصراع ها در يک ارتباط ارگانيک با هم والس می رقصند؛ همانطور
که تصاوير و عناصر موجود در شعر ( مانند ليموو روغن زيتون در ظرف سالاد) عاشقانه تن به تن می سايند و حرص و ولع آدم
را به زندگی به طور بيمارگونه ای برمی انگيزند.
احد صارمی در اين اشعار تصوير بسيار اغواگر، سکر آور و زيبايی
از زندگی نشان می دهد که نظيرش را شايد تنها در تابلوهای
امپره سيونيستهای باربيزون بشود يافت. البته تاثير عيش شرقی
و هزارو يک شبی را نيز در روياها و در نتيجه زبان اين شاعربدون
تعارف بزرگ نبايد از ياد برد.
* * *
اروتيسم رويايی و هزارو يک شبانه در همان شروع «رازهای ابن قارح ۳ » زبانه می کشد. شاعر شروع به ترسيم چهره خواهش
مينمايد. ابن قارح خود در ميان روزنامه ها و سنديکاها محصور
است ها شايد هم به حساب و کتاب متقاضيان وام و از اين
قبيل امور رسيدگی می کند.او را جادو کرده اند و مانند سيزيف
محکوم زندگی با کراوات و عينک دودی و خودنويس پارکر در جيب
بغل است .(اگر روزی احد بگويد که ابن قارح کسی جز خود اوست، من اورا بخاطر اين دروغ بزرگ هرگز نمی بخشم.) او روزها آنقدر محکوم زندگی است که اگر شارون استون مقابلش نصف ديوان شمس را در حين استريبتيز دکلمه کند، بازهم توجهش را جلب نمی تواند کرد. ولی شبها اين طلسم می شکند و بيخود نيست که احد در يک شب مهتابی که «خون ماه در ليوان خانم !
پر می شود» شاعر می شود(زبانم دچار بطالت می شود) و
با ديدن «خانم »که روی آب دراز کشيده موی بر تن شاعريش سيخ می شود(رويش شديد برگهای وحشی بر اندامم...)
ابن قارح شبها ديوانه می شود.تمنای او صورتی برافروخته دارد
که بی اراده مخاطب را ياد پيکرتراش نادرپور می اندازدکه در پس پرده نياز «آن بت تراش بوالهوس چشم بسته» است.و تن اين
محبوبه اثيری برايش حکم بستنی دارد و ...
شاعر کل هستی را با آنی از اين شب عوض نمی کند.ايندست
از اشعار احد صارمی بنظر اين حقير شاهکارهای او محسب می شوند؛ بخصوص جسارتش را می ستايم که چنين عريان می -نويسد و شعر فارسی بعد از نصرت رحمانی کمتر چنين صراحتی را بخود ديده .
والسلام
تبريز- فروردين ۸۳

